Lilypie Premature Baby tickers دو نفر و نیـــــــــــم






















دو نفر و نیـــــــــــم

سلام پسرک دوسال و نیمه من...

امروز بعد مدت های طولانی اومدم اینجا

خیلی درگیریم پسرکم شما حسابی بزرگ شدی و حسابی سرگرممون کردی...

شما دیگه پوشک نمیشیحدودا از اوایل شهریور با همکاری عالی شما پروزه اش رو بستیم!و شما حسابی مرد شدی . یه مرد کوچیک بی پوشک!

تازگی هم داری میری مهد کودک!اوایل نتونستی ارتباط برقرار کنی اما الان دیگه کاملا عاشق مهد شدی.کلی از دوستات و بازی هایی که تو مهد انجام میدی برای من تعریف میکنی.

هنوزم عاشق کتاب و قصه و نقاشی هستی اونم از نوع ابرنگ و گواش!

در کل ببخشید این قدر سرم شلوغه که زیاد وقتی برای نوشتن تو وبلاگت نمیونه...

اما بدون که عاشقتتتتممممم

 

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم مهر 1392ساعت 11:38 توسط maman joon| |

پسر گلم سلام

این روزها این قدر شیرین زبون و بازیگوش شدی که من فرصت نمیکنم اصلا بیام و برات بنویسم!اما بدون که تک تک لحظات زیبا رو در خاطره ام ثبت میکنم!

حالا دیگه به طور کامل صحبت میکنی و جمله بندی های کامل با فعل وضمیر صحیح رو چنان استادانه به کار میبری که من می مونم که این نحوه صحبت رو کی یاد گرفتی؟؟؟

گاهی چنان جالب حرف های خودمون واموزش هامون رو به خودمون تحویل میدی که من و بابای انگشت به دهن میمونیم از این شاگرد زرنگ!!!!!!!!!

خیلی شعر یاد گرفتی و مدام با هم تو خونه میخونیم!

عمو زنجیر باف!اتل متل توتوله!

حسنی توی ده شلمرود!جوجه جوجه طلایی!و خیلی ها ی دیگه....

اوایل اول جمله ها رو من میگفتم تو اخر جمله رو میگتی اما الان شعر ها رو کامل میخونی!

این روزها اکثر وقتمون به بازی و کتاب خوندن میگذره!

بازی های مانند انواع پازل،لگو، خمیر بازی،گل بازی، رنگ بازی و ماشین بازی، موش و گربه بازی و...

عاشق نقاشی هستی مخصوصا از نوع دیواری!جونت به پاستل های روغنی ات وماژیک هات بنده!

این روزها هر جا در هر حالت با هر وضعیت باشی تا اسم نقاشی وابزارشو بیادو ببنی یا بشنوی فوری میشینی و مشغول میشی!

کتاب خوندنم که دیگه نگو!

منو بابایی از بس برات خوندیم همه رو حفظ شدیم!

عاشق کتاب های مرحوم منوچهر احترامی هستی!حسنی توی ده شلمرود و گربه من نازنازیه و...

همه کتاب رو حفظی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

میگی : توی ده شلمورود هیچی کی باهش رفیق نبود نه قلقلی نه بلبلی نه مرغ زرد وکاکلی!!!!ههههه

میگی :گربه هادی پل خوله..........چاق و درشتو گلگله!(پل خوله=پل خوره،گلگله=قلدره)ههههههههه

کتاب های می می نی ناصر کشاورزم که یار جدا نشدنی تو ومن هستن وهمیشه وهمه جا یه گوشه کیفم جا اشغال کردن!

اگه ساعت ها برات کتاب بخونم اصلا خسته نیمشی!ومن خیلی خوشحالم از این علاقه تو!

بی نهایت مهربون هستی هر چند لحظه یه بار تو خونه میایی طرفم بغلم میکنی و میگی مامان! اشگتم!دیونتم!!!!!

ومن لبریز میشم از محبتت!

ممنونم پسرم!

گاهی با هم اشپزی میکنیم! تخم مرغ میشکنی برا کیک!

خمیر بیسکوییت قالب میزنی یا برام ماکارونی ها رو تکه میکنی!

تازه کباب دیگی هم برام درست میکنی!

پین.شت: این مطلب مال ت تابستونه!

 

 

نوشته شده در سه شنبه یکم مرداد 1392ساعت 10:31 توسط maman joon| |

سلام پسر نازدونه خودم!

ببخشید که این قدر تو آپ کردن وبت تنبلی میکنم اخه خیلیییییی درگیرم!

برای عکس های آتلیه دوسالگی بازم رفتیم آتلیه روناک!البته ژست ها رو خودم پیشنهاد دادم ومورد توجه قرار گرفت!

این شما واینم عکس های پسملک دوساله من!

مهندس خونه من....

 واییییییی یعنی عاشق این ژست گرفتنتم....

 نازنین من دیونه وار عاشقتم...

زنبور طلاییییی خونه ما ...

زنبورک طلایی و کیک زنبوری ....

اینم سید یاسین و خان دایی کوچیکه ....

 

نوشته شده در چهارشنبه هشتم خرداد 1392ساعت 20:5 توسط maman joon| |

سلام پسرک موفرفری من!

امروز یعنی ( ۹۱.۲.۱۱ ) منو وبابایی ناگهان تصمیم گرفتیم که موهای شما عزیزترین رو کوتاه کنیم!

چون هوا گرم شده حسابی و شماهم با این کله فرفری حسابی از گرما اذیت میشدی،هرچند دلم خیلیییییییییییییی برای اون فر موهات تنگ میشه!

هرچند بازم فرموهات کاملا ملموسه !!!!!!!!!!!اما حسابی قیافه ات عوض شده!

 

نوشته شده در چهارشنبه هشتم خرداد 1392ساعت 20:5 توسط maman joon| |

تولد تولد تولدت مبارککککککککککککککککک

شیرین عسل من ، شیرین زبونم،موفرفری طلایی،زنبورک طلاییی من!

چه قدر زود میگذره انگار همین دیروز بود که داشتم پست تولد یه سالگی ات رو اپ می کردم!

دردونه من حالا دیگه دوساله شدی!حسابی شیرین زبونی میکنی و دلبری میکنی از همه!

یه سال دیگه از کنار تو بودن لذت بردیم فرشته پاک بهاری من!

یه سال دیگه به تجربه های شیرین مادرانه من اضافه شدن !تجربه های با تو بودن!

اول از همه باید از بابایی مهربون و فداکارت تشکر کنم که مثل همیشه پشتیبان من وشما بود تا بتونیم همه سختی های راه رو باهم طی کنیم!

دوما اینکه از پدر ها ومادر های مهربونمون تشکر میکنم که با تجربه ها ومهربونی هایشون همیشه حامی  ما هستن!

سوم اینکه عاشقتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتممممممممممممممم!

تولد شما پسملی شیرین عسل رو ۱۹ فروردین درست شب تولدت با تم زنبور عسل برگزار کردیم!

عکس ها زیاد بقیه اش رو در ادامه مطلب حتما ببینیند...

اول از همه سید یاسین طلایی من و کیک تولد زنبوریش...

فلش ورودی ...

خوش آمدید در ورودی...

نمای کلی حونه...

تزیینات دیوارها...

اینم زنبورک طلایی من و میز اپن...

وقتی حریف پاپ کورن خوردنت نمیشیم...

بقیه عکس ها در ادامه مطلب....

 


ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه بیست و سوم فروردین 1392ساعت 19:41 توسط maman joon| |

سال 1392 بر همه مبارکککککککک

        

پسرک گلم ، شیرین شیرین زبونم ،امسال دومین بهار زندگی اش رو کتار ما تجربه میکرد!

سال 1391 هم گذشت !

سالی که شاید برای خانواده پدری من سال بدی بود!

اما برای خانواده 3 نفره ما بهترین سال بود چون تونستیم یه قدم بزرگ برداریم و صاحب خونه بشیم!

امیدوارم سال 1392 سالی سرشار از خوبی وخوشی و سر زندگی برای همه باشه!

سالی با عاقبت به خیری برای همه !!!!

شیرین عسل من  امسال بیشتر متوجه رسم ورسوم عید شد!به طوری که هر جا میرفتیم  تا کسی رو میدید سریع با همون زبون شیرین و لهجه بامزه اش میگفت : "ایددددد مبالکککک"

       

ما متاسفانه به دلیل کار بابایی نتونستیم بریم مسافرت بنابراین تمام عید رو تنهای تنها تو مشهد بودیم چون همه فامیل رفته بودن سفر!

فقط روز دوم فروردین به مناسبت تولد من رفتیم شهربازی تا گل پسری یه کم بازی کنه و از تنهایی حوصله امون سر نره!

منم از بیکاریم تو عید استفاده کردم برای شما پسر شکلات خووووووووووورررررررر خودم یه عالمه شکلات درست کردم!

           

در ضمن ببخشید که این همه دیر دیر وبتو اپ میکنم !!!!!!!اخه شما وقتی بیداری اصلا نمیزاری من به سیستم دست بزنم!

عاشقتممممممممممم بهترین من...

نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1392ساعت 0:1 توسط maman joon| |

پسرک گلم دیگه حسابی بزرگ شدی!آقا شدی!

درست از روز سه شنبه مصادف با میلاد پیامبر اعظم (ص) و حضرت امام صادق(ع) شما دیگه می می نمی خوری!

البته ماجرا از خیلی قبل شروع شد !!!!

ابتدا وعده های شیر روزت رو کم کردم به این صورت که هر موقع سراغ میگرفتی با بازی و شعر خوندن و خوراکی سرگرمت میکردم این باعث شده بود که بیشتر هم غذا بخوری! این جوری به روزی ۳ وعده رسید!در این میان من هم از اینکه شما بزرگ شدی و آقا شدی و دیگه نباید مثل نینی کوچولو ها شیر بخوری برات صحبت میکردم وکم کم ذهنت رو با این مسئله آشنا می کردم!

بعد هم کم کم شیر شب قطع شد وبه جاش شبا بلند میشدی و اب میخوردی!اوایل خیلی سخت بود هم برای شما و هم برای خودم ولی این مرحله جزو لازمات بود!اما کماکان با شیر میخوابیدی!!

پس باید یه فکری هم برای این قضیه میکردم!!!!!!!!

این بود که شروع کردیم شما رو بدون شیر خوابوندن تا عادت کنی!شیر رو بیرون اتاق میدادم و وقتی تو اتاق میرفتیم و برق ها رو خاموش میکردیم با کتاب خوندن و قصه گویی میخوابیدی!البته چند شب اول سخت بود برات ولی کم کم عادت کردی ویاد گرفتی خودت خودتو بخوابونی!

در تمام این مراحل بابایی مهربونت خیلی بهمون کمک کرد تا شما غصه نخوری و بتونی با این مرحله مهم از رشدت کنار بیایی!

ممنون پسر گل و مهربون وآقای خودم که این همه فهمیده هستی!

بنابراین روز سه شنبه رفتیم حرم امام رضا و در حضور ایشون از خداوند خواستم که به من و شما کمک کنه تا این مرحله رو طی کنیم!اونجا اول کامل شیر خوردی وبعد هم برات به یه دونه انار سوره یس رو خوندم وبعد هم بهت دادم و شما هم خوردی!

بیرون که اومدیم از داروخونه تلخک گرفتم ،تا میمی ها تلخ بشه وشما دیگه نخوری!

شما هم اخر شب که اومدی شیر بخوری ودیدی که تلخ شده بدون هیچ گریه و ناراحتی شیشه آبتو گرفتی دستت و رفتی پیش بابایی سرتو رو بالش گذاشتی و لالا کردی!

پسرک نازنین من !عزیز دردونه من این جدایی برای من خلی سخت تموم شده اما میدونم که این مورد لازمه رشد شما هست پس امیدوارم مامانی رو حلال کنی!عاشقتمممممممممممم!

بااین که دیگه شیر نمیخوری ولی من بیشتراز قبل بغلت میکنم وبیشتر از قبل میبوسمت !خیلی دوستت دارم!

تازه شما از وقتی که می می دیگه نمی خوری درای شیر پاستوریزه میخوری که این برای من خیلی ارزشمنده چون تا قبل این اصلا لب نمیزدی!

نوشته شده در چهارشنبه هجدهم بهمن 1391ساعت 11:18 توسط maman joon| |

سلام به همه

روز دوم سفر رو در جزیره گشت زدیم وزیبایی های بی نظیرش رو دیدیم و بیشتر فیلم دارم و عکس خیلی کم دارم...

اول صبح رفتیم برای گشت جزیره هنگام...

یاسین و بابایی در خلیج دلفین ها... پسملی حسابی از دیدن دلفین ها ذوق کرده بود...

پسملی و بابایی در جزیره هنگام ...

وعشق کوچولوی من که عاشق ماسه بازی و از هر فرصتی برای بازی استفاده میکنه..

غارهای خُربس و پسملی من در آغوش بابایی...

یعنی عاشقتم مو فرفری من...

وقتی میخوایی که باد ها رو بگیری...

دره ستارگان (اعجاز آفرینش) وپسملی خسته من..

وقتی هلاک و خسته تو ماشین خوابش میبره...

یه پسمل و دخمل ناز در جزیره های ناز... ازخستگی بیهوش بود دلم نیومد بیدارش کنم...

در هنگام رسیدن به جنگل های حرا هم بیهوش بود به طوری که ۳ ساعت تمام خوابید...

اینم روز آخر سفر و خداحافظی با دریا...

همش می گفتی :"مامان آب بادی"...

نوشته شده در دوشنبه نهم بهمن 1391ساعت 12:16 توسط maman joon| |

سلام به همه

با این همه برف سنگین که تو مشهد اومده هفته پیش بابایی سید یاسین با یه خبر خوب اومد !  

                "مسافرت به قشم!جزیره عجایب هفت گانه خلیج همیشه فارس!"

خیلی خوش گذشت !هوا بی نهایت عالی بود!مخصوصا برای بچه ها که اینجا از ترس سرما تو خونه زندانی بودن!

خود جزیره هم پر از زیبایی های منحصر به فرد بود که بکر بودن و عظمتش انسان رو به فکر می انداخت!

توی این سفر سید یاسین یه همسفر کوچولو هم داشت که به هیچ نحوه حاضر نبود ازش جدا بشه !حتی الانم که چندروز میگذره مدام تو خونه راه میره و میگه" مهرتا"!!!!!!

اینم عکس های سفر...

شیرین عسل من تو هواپیما( به قول خودش تو هبااااااااااا)....

و اینم مهرتا کوچولو همسفر مهربونمون...

بقیه عکس ها رو در ادامه مطلب ....


برچسب‌ها: مسافرت ها
ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم دی 1391ساعت 9:10 توسط maman joon| |

سلام به همه

امسال گل پسری چند تا شب چله داشت!!!

اولین شب چله رو با دوستای گلش جشن گرفتیم !فکر کنین ۱۱ تا نینی بودن ،خونه آوینا جون رو ترکوندیم!شیطون ها یه لحظه یه جا بند نبودن برای همین نتونستیم یه عکس دسته جمعی بگیریم!

دومین شب چله تو خونه مامان جون و پدر جون یاسین بودیم جاتون خالی...

اما سومین شب چله رو رفتیم خونه مادر جون و پدر جون (پدری) یاسین جون!

خلاصه که تر کیدیم بس که خوراکی خوردیم .

پسملی هم کلی شیرین کاری کرد و همه رو حسابی خندوند.

اینم گزارش تصویری....

کیک شب چله

دوستان بهاری یاسین

قند عسل من و دومین شب یلدای زندگیش...

سید یاسین من به همراه باباش و بابایی و خان دایی ها...

بقیه در ادامه مطلب...

 


برچسب‌ها: مناسبت ها
ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه شانزدهم دی 1391ساعت 10:5 توسط maman joon| |

Design By : nightSelect.com