تبليغاتX
Lilypie First Birthday tickers دو نفر و نیـــــــــــم






















دو نفر و نیـــــــــــم

پسر گل من حالا ديگه ۱۳ ماهه شدي!

هفته گذشته روز مادر بود و من دومين روز مادر خودمو تجربه كردم!عالي بود !!!!!هرچي بيشتر ميگذره بيشتر ميفهمم كه مادر ها چه زحماتي برا بچه ها ميكشن و ما شكر گذار نيستيم!

امسال يه تشكر ويژه بايد بكنم از مادر خودم و مادر همسرم كه تو اين سال گذشته بيشترين زحمات رو براي آرامش من و احسان و سيد ياسين انجام دادن!دستشونو ميبوسم!واین گل های زیبا رو هدیه میکنم بهشون...

اما بگم از اين روز ها ي شما!!!!!!!!!!

بسيار كنجكاو هستي !جايي از خونه نمونده كه بهش سرك نكشيده باشي از لباسشويي و ماشين ظرفشويي تا سرويس هاي بهداشتي و حمام! ازپشت تلويزيون و بررسي همه كابل ها تا داخل شومينه و پشت پرده هاي حال...

اینم نتیجه شیطونی...

اخه اين كار ها فقط شامل خونه خودمون نميشه خونه هر كي بريم بايد مطمئن بشي اين وسايل اونجا هم هستن يا نه؟؟؟؟

تا اهنگ ميشنوي تندي ناي ناي ميكني!

ميگيم ياسين ببعي ميگه؟؟؟ياسين :بَ بَ

هاپو ميگه؟؟؟؟؟؟ ياسين:هاپ هاپ

توتو ميگه؟؟؟؟؟؟ياسين: قووووووقققققققووووو(قابل توجه توتو يعني ياكريم)

تا خوردني ميبيني!تندي ميگي ااااااااامممممممم

تشنه ميشيني !تندي ميگي: آب

بابا مامان و باي باييييي  رو خيلي وقته ميگي!

عاشق بازي كلاغ پري تا ميگم كلاغ پر!انگشتتو ميزاري زمين و بلند ميكني ،ميگي :برررررررر!

هنرنمايي جديدت هم بالا رفتن از هر نوع ارتفاعي هستش! از تمام مبل ها بالا ميري وبه سرعت خودتو به بالاي اپن ميرسوني و بعد بلند بلند ميخندي ، دست ميزني، ميرقصي!هر چي هم با اين كار مخالفت ميكنم تاثيري نداره!از ترس اينكه نيوفتي تمام مبل ها رو به طرف اپن برعكس چيدم!

كماكان عاشق ظروف اشپزخونه و هيچ علاقه اي به ماشين و عروسك نداري!

در كل من عاشقتممممممممممممممممممممممممممممم

اینم یه سری عکس از گل خونه من بین گل های بهاری...

یعنی میمیرم برا این عشوه هات...

 

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391ساعت 22:8 توسط maman joon| |

پسري عزيزم ۴ شنبه دو هفته پيش دوستات اومدن پيشمون!

خاله مونا و بهراد جوني.خاله مصي وآوينا خوشگل. خاله ندا و رادوين مهربون. خاله افسان و امير علي نازنين.خاله هانيه و درياي جيگرو خاله مريم و شايلين نازنازي و خاله فهيمه و صدراي شيطون من!

كلي بهمون خوش گذشت همه چي عالي بود شما هم كلي بازي كردي و وسط مهموني از شدت خستگي خوابيدي!وسط اون همه سر و صدا!

از همه خاله ها ممنون كه زحمت كشيدن و اومدن!

منم براي شما نيني ها سوپ پختم كه خوشبختانه همگيتون خوشتون اومدو با به به فراوان خوردين!

الهي فداي همتون بشم من!

اینم عکس ها...

از سمت راست سیدیاسین.رادوین. اویناو امیر علی!

اینم ۴تا پسر خوشگل و یه ماشین!

اوینا. امیر علی. بهراد نازنین...

دریا. رادوین.صدرا!

شایلین نازنازی...

بقیه عکس ها در ادامه مطلب...

شنبه هفته پيش هم متاسفانه هردوتامون به اين ويروس ناشناخته  دچار شديم و هر دو به شدت اسهال و استفراغ بوديم!خيلي بد بود كلي امپول و سرم و دارودکتر بهمون داد تا بهتر شديم!

اين بود كه خيلي دير تونستم وبتو آپ كنم!

راستی عکس ها رو خاله جونا زحمت کشیدن گرفتن اخه من اصلا وقت عکاسی نداشتم!

بقیه عکس ها یادتون نره...


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه دهم اردیبهشت 1391ساعت 14:40 توسط maman joon| |

ببخشید که این قدر طول کشید تا سری دوم رو بزارم اخه جریان داره!بگذریم در در اینده میگم...

وحالا ادامه ماجرا...

این شما واین شاهزاده ۱ ساله من..

واين...

عكس ها خيلي زياده در ادامه مطلب ميزارم...


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391ساعت 12:57 توسط maman joon| |

 خورشید زندگی من رنگین کمان زنگیم بی تو تابشی نداره!

تولدت مبارک!

رنگین کمان  زندگیم تولدت رو ۲۴ فروردین برگزار کردیم!

اول اینکه یه تشکر ویژه بایدبکنم از پدر و مادر خودم و همسرم که اگه حمایت ها و دلسوزی های اونا تو سال گذشته نبود من و احسان اصلا نمیتونستیم ازپس مشکلات پیش رومون بر بیایم!و به سلامتی یه ساله شد گل زندگیمون رو ببینیم!

دوم از همه دوستان و اقوامی که اومدن و ما رو تو جشن همراهی کردن تشکر میکنم!

سوم از دوستای گلی که با ایده های زیبا و کمک های مهربانشون به من در برگزاری جشن کمک کردن سپاس گذاری میکنم!

چهارم همه کارهای جشن کار دست مادر داماده!

پنجم عکس ها زیاده تو دو تاپست میزارم!

خوب بریم سر اصل مطلب...

این شما واین رنگین کمان زندگی من...

تزیینات خونه...

ریسه ماهگرد...

خوش امد گویی که به خاطر همسایه ها تو خونه زدیم...

میز گیفت:شامل تقویم به هر خانواده و بیسکوییت هدی پز به بچه هاو دفتر چه یادگاری...

میز کلاه و شمع و سایل تولد...

ابر رنگین کمان...

نمای کلی اپن...

میز تنقلات...

میز میوه...

اینم نمای کلی سالن...

 

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1391ساعت 12:39 توسط maman joon| |

بزرگ شدي گل شدي ، شدي مثل ستاره 

عزيز من گل من تولدت مبارك

قند عسل مامان يه ساله شدنت مباركككك!

عزيز ترينم اين يه سال گذشته به سرعت برق و باد گذشت انگار همين ديروز بود كه دايي صادق پست تولدت رو گذاشت!

http://donafaronim.blogfa.com/post/12/%d8%aa%d9%88%d9%84%d8%af-%d8%8c-%d8%aa%d9%88%d9%84%d8%af-%d8%8c-%d8%aa%d9%88%d9%84%d8%af%d8%aa-%d9%85%d8%a8%d9%80%d9%80%d9%80%d9%80%d9%80%d9%80%d9%80%d9%80%d9%80%d9%80%d9%80%d9%80%d9%80%d9%80%d9%80%d9%80%d9%80%d8%a7%d8%b1%da%a9-1390-1-20-

چه قدر زود گذشت تواين سال گذشته كلي خاطره و تجزبه شيرين به دست اورديم كه هر كدوم يه دنيا مي ارزه!

تولدت رو بهترينم ۵ شنبه ۲۴فروردين ميگريم!

اما الان به علت قولي كه دادم يه سري عكس از سال گذشته و عيد مي زارم!

سيد ياسين در حين كمك در خونه تكوني...

خسته و هلاك بعد خونه تكوني...

چند روز قبل عيد ...

اينم اولين تجربه هفت سينه سيد ياسين ...

اينم سيد ياسين و بابايي...

اينم سيد ياسين در روز ۱۳ فروردين...

 

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم فروردین 1391ساعت 20:13 توسط maman joon| |

پسر ناز دونه من  سال جدید مبارکت!

پسملی خوشگلم امسال اولین عید نوروز رو داره تجربه میکنه!ما هم به همین دلیل برا اولین بار سفره هفت سین رو با تصویر های کودکانه درست کردم وبرا اولین بار سه نفری سر سفره هفت سین نشستم و لحظه تحویل سال رو با هم دعا کردیم برای همه!آخه هر ساله لحظه سال تحویل میرفتیم حرم امام رضا(ع)!اما امسال دلم نیومد برم تو شلوغی ها گفتم شاید اذیت بشه!

ّهر کی هر ارزویی داره در سال جدید خدا ارزوشو بر اورده کنه!

لحظه تحویل سال وقتی به صورت پسرکم نگاه میکردم یاد پارسال و اون همه اضطرابم افتادم و خدا رو شکر کردم که نتیجه اون همه اضطراب ختم به خیر شد والان پسرک نازم تو بغلمون در حال شیطنت هستش!

یه سال با تمام سختی ها وشیرینی هاش گذشت !سال ۹۰برای من  یکی که بهترین سال عمرم بود برای این که برا اولین بار طمع مادر شدن رو چشیدم!امیدوارم خداوند در سال جدید قسمت همه ارزومندان بکنه!

داریم میریم مسافرت وپسملی اولین سفرشو به سرزمین پدری و ماردی تجربه خواهد کرد!امیدوارم تو راه اذیت نشه!

بعد سفر قول میدم عکس بزارم ببخشید!

پ ن:::فردا روز تولد منه!از الان دلم گرفته!نمیدونم همه شاد میشن !چرا من دلم میگیره روز تولدم اخه؟؟؟؟

نوشته شده در سه شنبه یکم فروردین 1391ساعت 17:20 توسط maman joon| |

پسرکم دیگه برا خودت مردی شدی این اخرین ماهگردت بود بود دیگه دارم کمکم اماده میشم برای برگزاری جشن تولد یه سالگیت! خدایا باورم نمیشه!

این ماه به تنهایی تو خونه جشن گرفتیم!

متاسفانه به دلیل گم شدن کابل دوربین تا اطلاع ثا نوی نمی تونم عکس بزارم!

دیگه کلی کلمات جدید میگی: دد. آیی.بابا. ماما. ابب ....

وقتی هم ذوق زده میشی تند تند دوقون دوقن میکنی!!!!!!!!!!

نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1390ساعت 3:26 توسط maman joon| |

پسر گلم پنج شنبه(۹۰.۱۱.۲۷) که من رفتم مدرسه شما به همراه مادر جون رفتی خونه خاله میترا!

 اونجا بود که برای اولین بار خاله میترا و عمو علی زحمت کشیدن موهای گل پسری رو اصلاح کردن!

گویا حسابی پسر آقایی بودی و اصلا گریه نکردی و مثل مردا فقط با کاسه آبی که جلوت براي  آب بازی گذاشته بودن سرگرم شدی!

خلاصه خاله جون و ملیکاجونم کلی ازت عکس گرفتن و برام فرستادن!

حسابی با نمک شدی! اما خودمونیم دلم برا فر موهات تنگ شده!

حیف یادشون نبوده که مقداری از موهات رو نگه دارن! ان شالا از دومین کوتاهی موهات یه مقدار به یادگار نگه میدارم!

بعدا نوشت اين پست هم متاسفانه با كلي تاخير اپ شد ببخشيد!!

نوشته شده در شنبه بیست و نهم بهمن 1390ساعت 22:31 توسط maman joon| |

پسر نازنین من میبینی چه زود بزرگ شدی!۱۰ ماهت شد!

دیگه برای خودت مردی شدی!با اعتماد به نفس کامل راه میری!هفته پیش هم اخرین مرحله راه رفتنت تکمیل شد!دیگه راهت دستتو از زمین میگیری بلند میشی دیگه به تکیه گاه برای بلند شدن نیاز نداری!

دیگه صبح ها که از خواب پا میشی شروع میکنی به متر کردن خونه از این اتاق به اون اتاق!دوست داری تمام فضای اطرافتو کشف کنی!به هر جا سر میکشی و منم دنبالت میام!

کماکان عاشق روزنامه و کتاب و دستمال کاغذی هستی!تا دستت میاد  مستقيم تو دهنته!از این  بین ارادت خاصی به انواع مقوا داری!فکرکنم مزه مقوا برات جالب تر بوده!

حالا خیلی بیشتر صحبت میکنی !یه عالمه صدای جدید از خودن در میاری!سسسسسس....زززززززز.ددددددد...ببببببببب.مممممم.

مدام تو راه رفتن برا خودت حرف میزنی گاهی که یه چیز جدید به دستت میرسه کلی باهش حرف میزنی گویا میخوایی برا من توضیح بدی که این چیه؟؟؟؟

اگه از چیزی خوشت بیاد تندی به هر زحمتی هست بلندش میکنی با خودن میبری تواتاق تا بدون این که من ازت بگیرمش باهش بازی کنی و کشفش کنی!!!

این ماه ماهگردتو خونه مادر جون گرفتیم!

بعدا نوشت: مطالب با كلي تاخير اپ شد عكس ها رو يك دفعه تو يه پست جدا گانه ميزارم!ببخشيد!

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1390ساعت 22:9 توسط maman joon| |

جونم برات بگه گل مامان بالاخره ۱۱ دی ماه موفق شدیم ببریمت اتلیه!

اونم با کلی اسباب و وسایل و خدم و حشم و...

البته به جهت اینکه اونجا خوش اخلاق باشی و حسابی بخندی دایی محمد صالح و دایی محمدصادق رو با خودمون بردیم!

اینم نتیجه تلاش های ما و افراد حاظر در آتلیه به جهت خندونن آقا  سید یاسین!!!!!!!!!!

فدات بشم بزرگ مرد کوچکم...

یعنی عاشق این ژست گرفتنتم...

بابا جونم عاشق این فیگورته....

اینم عروسک مورد علاقه ات...

فدات بشم هدیه زندگی من...

من خودم عاشق این عکسم...

وهمه عاشق این عکس شدن!داخل آتلیه بزرگ رو دیوار نصبش کردن!

البته چند تا عکس خانوادگی هم گرفتیم!از کار آتلیه و برخوردشون فوق العاده رضایت داشتیم!

نوشته شده در پنجشنبه ششم بهمن 1390ساعت 20:2 توسط maman joon| |

Design By : nightSelect.com