دو نفر و نیـــــــــــم
شیرین عسل من ، شیرین زبونم،موفرفری طلایی،زنبورک طلاییی من! چه قدر زود میگذره انگار همین دیروز بود که داشتم پست تولد یه سالگی ات رو اپ می کردم! دردونه من حالا دیگه دوساله شدی! یه سال دیگه از کنار تو بودن لذت بردیم فرشته پاک بهاری من! یه سال دیگه به تجربه های شیرین مادرانه من اضافه شدن !تجربه های با تو بودن! اول از همه باید از بابایی مهربون و فداکارت تشکر کنم که مثل همیشه پشتیبان من وشما بود تا بتونیم همه سختی های راه رو باهم طی کنیم! دوما اینکه از پدر ها ومادر های مهربونمون تشکر میکنم که با تجربه ها ومهربونی هایشون همیشه حامی ما هستن! سوم اینکه عاشقتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتممممممممممممممم! تولد شما پسملی شیرین عسل رو ۱۹ فروردین درست شب تولدت با تم زنبور عسل برگزار کردیم! عکس ها زیاد بقیه اش رو در ادامه مطلب حتما ببینیند... اول از همه سید یاسین طلایی من و کیک تولد زنبوریش... فلش ورودی ... خوش آمدید در ورودی... نمای کلی حونه... تزیینات دیوارها... اینم زنبورک طلایی من و میز اپن... وقتی حریف پاپ کورن خوردنت نمیشیم... بقیه عکس ها در ادامه مطلب.... پسرک گلم ، شیرین شیرین زبونم ،امسال دومین بهار زندگی اش رو کتار ما تجربه میکرد! سال 1391 هم گذشت ! سالی که شاید برای خانواده پدری من سال بدی بود! اما برای خانواده 3 نفره ما بهترین سال بود چون تونستیم یه قدم بزرگ برداریم و صاحب خونه بشیم! امیدوارم سال 1392 سالی سرشار از خوبی وخوشی و سر زندگی برای همه باشه! سالی با عاقبت به خیری برای همه !!!! شیرین عسل من امسال بیشتر متوجه رسم ورسوم عید شد!به طوری که هر جا میرفتیم تا کسی رو میدید سریع با همون زبون شیرین و لهجه بامزه اش میگفت : "ایددددد مبالکککک" ما متاسفانه به دلیل کار بابایی نتونستیم بریم مسافرت بنابراین تمام عید رو تنهای تنها تو مشهد بودیم چون همه فامیل رفته بودن سفر! فقط روز دوم فروردین به مناسبت تولد من رفتیم شهربازی تا گل پسری یه کم بازی کنه و از تنهایی حوصله امون سر نره! منم از بیکاریم تو عید استفاده کردم برای شما پسر شکلات خووووووووووورررررررر خودم یه عالمه شکلات درست کردم! در ضمن ببخشید که این همه دیر دیر وبتو اپ میکنم !!!!!!!اخه شما وقتی بیداری اصلا نمیزاری من به سیستم دست بزنم! عاشقتممممممممممم بهترین من... درست از روز سه شنبه مصادف با میلاد پیامبر اعظم (ص) و حضرت امام صادق(ع) شما دیگه می می نمی خوری! البته ماجرا از خیلی قبل شروع شد !!!! ابتدا وعده های شیر روزت رو کم کردم به این صورت که هر موقع سراغ میگرفتی با بازی و شعر خوندن و خوراکی سرگرمت میکردم این باعث شده بود که بیشتر هم غذا بخوری! این جوری به روزی ۳ وعده رسید! بعد هم کم کم شیر شب قطع شد وبه جاش شبا بلند میشدی و اب میخوردی!اوایل خیلی سخت بود هم برای شما و هم برای خودم ولی این مرحله جزو لازمات بود!اما کماکان با شیر میخوابیدی!! پس باید یه فکری هم برای این قضیه میکردم!!!!!!!! این بود که شروع کردیم شما رو بدون شیر خوابوندن تا عادت کنی!شیر رو بیرون اتاق میدادم و وقتی تو اتاق میرفتیم و برق ها رو خاموش میکردیم با کتاب خوندن و قصه گویی میخوابیدی!البته چند شب اول سخت بود برات ولی کم کم عادت کردی ویاد گرفتی خودت خودتو بخوابونی! در تمام این مراحل بابایی مهربونت خیلی بهمون کمک کرد تا شما غصه نخوری و بتونی با این مرحله مهم از رشدت کنار بیایی! ممنون پسر گل و مهربون وآقای خودم که این همه فهمیده هستی! بنابراین روز سه شنبه رفتیم حرم امام رضا و در حضور ایشون از خداوند خواستم که به من و شما کمک کنه تا این مرحله رو طی کنیم!اونجا اول کامل شیر خوردی وبعد هم برات به یه دونه انار سوره یس رو خوندم وبعد هم بهت دادم و شما هم خوردی! بیرون که اومدیم از داروخونه تلخک گرفتم ،تا میمی ها تلخ بشه وشما دیگه نخوری! شما هم اخر شب که اومدی شیر بخوری ودیدی که تلخ شده بدون هیچ گریه و ناراحتی شیشه آبتو گرفتی دستت و رفتی پیش بابایی سرتو رو بالش گذاشتی و لالا کردی! پسرک نازنین من !عزیز دردونه من این جدایی برای من خلی سخت تموم شده اما میدونم که این مورد لازمه رشد شما هست پس امیدوارم مامانی رو حلال کنی!عاشقتمممممممممممم! بااین که دیگه شیر نمیخوری ولی من بیشتراز قبل بغلت میکنم وبیشتر از قبل میبوسمت !خیلی دوستت دارم! تازه شما از وقتی که می می دیگه نمی خوری درای شیر پاستوریزه میخوری که این برای من خیلی ارزشمنده چون تا قبل این اصلا لب نمیزدی! روز دوم سفر رو در جزیره گشت زدیم وزیبایی های بی نظیرش رو دیدیم و بیشتر فیلم دارم و عکس خیلی کم دارم... اول صبح رفتیم برای گشت جزیره هنگام... یاسین و بابایی در خلیج دلفین ها... پسملی حسابی از دیدن دلفین ها ذوق کرده بود... پسملی و بابایی در جزیره هنگام ... وعشق کوچولوی من که عاشق ماسه بازی و از هر فرصتی برای بازی استفاده میکنه.. غارهای خُربس و پسملی من در آغوش بابایی... یعنی عاشقتم مو فرفری من... وقتی میخوایی که باد ها رو بگیری... دره ستارگان (اعجاز آفرینش) وپسملی خسته من.. وقتی هلاک و خسته تو ماشین خوابش میبره... یه پسمل و دخمل ناز در جزیره های ناز در هنگام رسیدن به جنگل های حرا هم بیهوش بود به طوری که ۳ ساعت تمام خوابید... اینم روز آخر سفر و خداحافظی با دریا... همش می گفتی :"مامان آب بادی"... با این همه برف سنگین که تو مشهد اومده هفته پیش بابایی سید یاسین با یه خبر خوب اومد ! "مسافرت به قشم!جزیره عجایب هفت گانه خلیج همیشه فارس!" خیلی خوش گذشت !هوا بی نهایت عالی بود!مخصوصا برای بچه ها که اینجا از ترس سرما تو خونه زندانی بودن! خود جزیره هم پر از زیبایی های منحصر به فرد بود که بکر بودن و عظمتش انسان رو به فکر می انداخت! توی این سفر سید یاسین یه همسفر کوچولو هم داشت که به هیچ نحوه حاضر نبود ازش جدا بشه !حتی الانم که چندروز میگذره مدام تو خونه راه میره و میگه" مهرتا"!!!!!! اینم عکس های سفر... شیرین عسل من تو هواپیما( به قول خودش تو هبااااااااااا).... و اینم مهرتا کوچولو همسفر مهربونمون... بقیه عکس ها رو در ادامه مطلب .... سلام به همه امسال گل پسری چند تا شب چله داشت!!! اولین شب چله رو با دوستای گلش جشن گرفتیم ! دومین شب چله تو خونه مامان جون و پدر جون یاسین بودیم جاتون خالی... اما سومین شب چله رو رفتیم خونه مادر جون و پدر جون (پدری) یاسین جون! خلاصه که تر کیدیم پسملی هم کلی شیرین کاری کرد و همه رو حسابی خندوند. اینم گزارش تصویری.... کیک شب چله دوستان بهاری یاسین قند عسل من و دومین شب یلدای زندگیش... سید یاسین من به همراه باباش و بابایی و خان دایی ها... بقیه در ادامه مطلب... من بد قول رو ببخشید ! اما بریم سر اصل مطلب.... این شما واین پسمل شیطون من... نصفه شب تو کمد رختخواب.... برق چشماشو ببینین... قند عسل من که عاشق ماشینش شده.... تصور کن وسط جمع آوری کارتن ها بیایی تو اتاق و این صحنه رو ببینی!!!! چه می کنی؟؟؟؟؟ خوب مطمئن میشین که درست دیدیدن بلهههههههههههههههههههههه آقا زاده رفته تو دراور نشسته!!!!!!!!!!!!!!!!! یه خنده مامان خر کنی تحویل میده!!! یا اینکه دارین تو آشپزخونه آشپزی می کنین تو وسط اسباب کشی و بعد صداش نمیاد وشما در جستجوی ایشون تو خونه سر می چرخونی که میبینی.... یا.... عشق من تو رستوران بعد کلی اتیش سوزوندن.... مهندس خونه ما در حال نصب تخت خواب... جان من اوج دقتش رو ببینین... اما من با تمام این شیطنت های کودکانه عاشقانه دوستت دارم... از همه بابت این تاخیر طولانی عذر خواهی میکنم! توی این دو سه ماهه کلی اتفاقات شیرین و تلخ افتاده که حسابی درگیرم کرده بود و باعث شده بود نتونم با خیال راحت پای نت بشینم هرچند هنوز هم تموم نشده! اول از همه اتفاق تلخی بود که برای کل خاندانمون افتاد واونم فوت ناگهانی پدر بزرگ عزیزو مهربونم بود اونم درست چند روز بعد عید فطر! دومین خبر این که بالاخره ما نیز به جمع صاحب خونه ها پیوستیم و تونستیم با کمک پدر ومادرها مون و یه مقدار پس انداز قبلی یه سرپناه کوچولو برای خودمون بخریم! این شد که دوماه باقی مونده رو صرف چانه زدن با بنا و نجار و.... گذشت تا بشه بهش بگیم خونه!!! و هم چنین جمع کردن اثاث با وجود پسر شیطونی مثل سید یاسین!!! ازاین ور من تو کارتون وسایل میزاشتم تا چشم چپ میکردم میدیدم اثاث ها کف زمین ریخته و اقا داره غش غش بهم میخنده..... ودر نهایت عید قربان یعنی مصادف با سومین سالگرد عروسی مون اثاث کشی کردیم! اما کماکان ترکش کارهای بنا ونجار وخورده کاری هاش مونده!!!!!!!!!!! این بود خلاصه ای از درگیری های من! همین جا از همه دوستای گلم که توی این مدت به من و سید یاسین ابراز لطف کردن و با احوال پرسی و پیغام های محبت امیزشون پیگیر احوالمون بودن تشکر می کنم! خیلی خوش گذشت مخصوصا این که با وجود خانواده مادر جون و پدر جون شما کمتر بهانه گیری میکردی و بیشتر بازی میکردی! هنر نمایی بابایی لب ساحل... عکس ها را در ادامه مطلب حتما ببینید... يكي از خوبي هاي اينترنت آشنايي با وبلاگ ها وسايت هاي آموزنده هستش!وبلاگ هايي كه پر از ابتكار وايده و آموزش بازي هاي خوب و مفرح مربوط به كوچولو هاست! ايده بازي امروز من و سيد ياسين از وبلاگ دوست خوب و مهربونم افسون جونه كه با ايده هاي قشنگش به آدم انرژي ميده! چند وقته در نظر دارم آموزش رنگ ها رو با سيد ياسين كاركنم البته با انواع توپ و بادكنك كاركردم اما دلم ميخواست كه رنگ انگشتي رو امتحان كنم براي همين امروز دست به كار شدم ور نگ انگشتي مامان ساز درست كردم! خوب معلومه اين جوري :خيلي راحت باماست ورنگ هاي مجاز خوراكي ،رنگ انگشتي درست كردم! اينم رنگ هاي انگشتي مامان ساز.... اينم آتليه نقاشي ما(حموم خونه)... اينم پيكاسو كوچولوي من... بقيه داستان در ادامه مطلب....![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
حسابی شیرین زبونی میکنی و دلبری میکنی از همه!![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()











![]()

![]()

ادامه مطلب
![]()

![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

![]()
![]()
![]()

![]()
![]()
![]()
در این میان من هم از اینکه شما بزرگ شدی و آقا شدی و دیگه نباید مثل نینی کوچولو ها شیر بخوری برات صحبت میکردم وکم کم ذهنت رو با این مسئله آشنا می کردم!![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

![]()

![]()

![]()

![]()
![]()
![]()

![]()

![]()

![]()

... ازخستگی بیهوش بود دلم نیومد بیدارش کنم...![]()

![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

![]()

برچسبها: مسافرت ها
ادامه مطلب
![]()
![]()
فکر کنین ۱۱ تا نینی بودن ،خونه آوینا جون رو ترکوندیم!
شیطون ها یه لحظه یه جا بند نبودن برای همین نتونستیم یه عکس دسته جمعی بگیریم!![]()
![]()
![]()
بس که خوراکی خوردیم .![]()
![]()
![]()
![]()


![]()
![]()
برچسبها: مناسبت ها
ادامه مطلب
آخه خیلی در گیرم!تازه کم کم دارم تو خونه جا می افتم!![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
بعد که صداش میکنم!!!![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
(به پیچ گوشتی میگه داقو=چاقو)![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
حسابی کل فامیل بهم ریخت وهمه عزا دارشدن!منم به کلی درگیرشدم و از لحاظ روحی بهم ریختم این بود که دستم به نوشتن نمیرفت!![]()
اونم چه خونه اییییییییییییییییییی!![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
به زودی با پست شیطونی های یاسین میام!![]()
![]()
![]()
![]()
اما این دفعه با پدر جون و مادر جون ودایی ها
![]()
![]()
برچسبها: مسافرت ها
ادامه مطلب
![]()
![]()
ميگين چه طوري؟؟؟![]()
البته تو خونه رنگ انگشني آريا داشتم اما مطمئن بودم سيد ياسين رنگ ها رو مزه ميكنه براي همين ريسك نكردم!![]()
ادامه مطلب
| Design By : nightSelect.com |


